مردمان این شهر

در این شهر صدای پای مردمی را میشنوم

که همچنان که تورا می بوسند طناب دار تو را می بافند.

مردمی که صادقانه دروغ میگویند و خالصانه خیانت می کنند

دراین شهر هر چقدر تنهاتر باشی بهتر و راحتی...

دلتنگی

وقتی تواوج دوست داشتن باشی وباتمام وجودت کسی رودوست داشته باشی ودرست

 توهمون لحظه ببینی همه چیزخواب وخیال بوده،تولحظه ای که همه ی آدماروتوشادی

خودت سهیم می کنی ببینی که خودت غمگین ترین آدم هستی ،وقتی که فکرمی کنی 

پات رو،جای محکمی گذاشتی اماوقتی که خوب نگاه میکنی می بینی که زیرپات خالی

هست،وقتی که باورنکنی که همه چیزدروغ بوده وتوی نهایت ناباوری به باورنابودی

همه اون عشق وعلاقه برسی جوری بی صدامی شکنی که هیچ کس حتی خودت هم

صداش رونمی شنوی.

رویای زیبا

توراحس میکنم هردم...

که با چشمان زیبایت مرا دیوانه ام کردی...

من از شوق تماشایت...

نگاه از تو نمیگیرم....

تو زیباتر نگاهم میکنی اینبار....

ولی...افسوس...این رویاست....

تمام آنچه حس کردم،تمام آنچه میدیدم....

تو با من مهربان بودی...

واین رویا چه زیبا بود....

ولی.... افسوس.... که رویا بود....

 

یادت باشد

یادت باشد که مرا آرزو به دل گذاشتی ، مرا در حسرت همه چیز گذاشتی . . .

وقتی دیدنت از آن دور دستها نیز آرزوی من بود و تو این دیدار را ازمن دریغ کردی ، آرزو میکردم نگاه به چشمانت را در خواب بینم

 یادت باشد که مرا بدجور به انتظار گذاشتی ، در آن ساحل عاشقی آنقدر منتظرت نشستم که سرزمینم به وسعت یک کویر شده ، دلم خشک خشک تشنه ی قطره ای محبت شده

 یادت باشد که پا گذاشتی بر روی همه چیز ، فکر کنم دیگر دلت در فکر و خیال من نیست، چقدر احمقم من باید بگویم که از اول هم نبود.

یادت باشد که یادم نرفته حرفهای عاشقانه ات !

یادت باشد آن روز ، همان دیروز ، گفتی اگر تو هم مرا فراموش کنی من تنهایت  نمیگذارم ، چه

خوش خیال بودم ، فکر فردا نبودم ، دیروز را میدیدم که عاشقانه با من صحبت میکردی ،

نمیدانستم روزی از دلم ، دل میکنی . . .

خیلی سخت است غنچه عشقی در قلبت بشکفد و همان لحظه پر پر شود ، لحظه پژمرده

شدنش را با چشمهای خودت ببینی و بفهمی آن گل مال تو نبوده ،از اول هم مال تو نبوده و

توهم زده بودی،آری تو گلی بودی که  با هوای قلب من سازگار نبوده . . .

یادت باشد همه چیز را ، فردا نیایی بگویی به یاد ندارم چیزی را ، یادت باشد که یادم نرفته بی

وفایی هایت ، میدانستم قلبت با دلم راه نخواهد آمد

تاسف برای خودم

باید تاسف بخورم برای خودم که برای همه همانی شدم  که دلشان

میخواست ولی هیچ کس همانی نشد که من میخواستم

حکایت

حکایت ما آدم ها … حکایت کفشاییه که … اگه جفت نباشند … هر
 
کدومشون … هر چقدر شیک باشند … هر چقدر هم نو باشند تا
 
همیشه … لنگه به لنگه اند … کاش … خدا وقتی آدم ها رو می
 
آفرید … جفت هر کس رو باهاش می آفرید … تا این همه آدمای
 
لنگه به لنگه زیر این سقف ها … به اجبار، خودشون رو جفت نشون
 
نمی دادند…

یک شب

یک شب یک غریبه میاد میشه همه کَست...

 و یک شب همه کَست میشه یک غریبه...

شک

اگر روزی بین رفتن و ماندن شک کردی ،

حتما برو بی معطلی !

چون نمی بایست کار به شک می کشید ، که بیاندیشی یا نیاندیشی

همان لحظه ی شک،کار تمام است .

نه اسمش عشق است ،

نه علاقه ،

و نه حتی عادت ،

حماقت

"حماقت محض است ، دلتنگ کسی باشی که دلش با تو نیست"

کاش

کاش با زورق اندیشه شبی

از شط گیسوی مواج تو من

بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم

کاش بر این شط مواج سیاه

همه ی عمر سفر می کردم