میخواهم برایت بنویسم ‘اما مانده ام که از چه چیز واز چه کسی بنویسم؟ازتوکه بی رحمانه مرا تنها گذاشتی ! یا از خودم که پوچ و مبهوت مجبور به زیستنم.
از تو که قلبت مثل سنگ است یا از خود که مثل شیشه ای خرد وشکسته ام.
از چه بنویسم نازنین من توبگو تا بنویسم
بنویسم ‘از دلم که شکستی ‘یااز نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا شد؟؟
ابتدا آمدی ‘ آشنا شدی و حالارشته مهرومحبت ورفاقت را پاره میکنی
از چه بنویسم :از قلبی که مرا نخواست ....؟؟!!!
یا قلبی که تورا خواست...؟؟!!!
ازاینکه زود دلبسته شدم واز همه ی وابستگی ها بریدم تا تورا داشته باشم آیا گنهکارم؟؟؟
اما هیهات…
که تو آن را حس نکردی و معنایش را ندانستی.
از من بریدی و از این آشیان پریدی...
مانده ام ای عزیز جان من ‘مانده ام از چه بنویسم....
ولی خوب میدانم که امشب دیگر اجازه نخواهم داد که قدم به حریم خوابهاورویاهایم بگذاری...
چون این بار"من"اینطور خواسته ام
باور کن که دیگر باور نخواهم کرد عشق را...
عشقم را حلال کردم واز تو بگذشتم که شاید دوری باعث دوستی بیشترمان شودو تو معنای ""دوست داشتن ""را درک کنی...