دیروز غروب حال عجیبی داشتم

غروبی غمگین و پر از غصه .خیلی دلم برات تنگ شده بود. نمی دونم چرابا اینکه پر از غصه بودم ولی این

 غصه و غم برایم خوشایند بود.شاید غمی که از نبودن تو در دلم بود هم برای من شیرین بود.بغضم

ترکید وبار دیگر روزگار نامروت اشکم رو درآورد.وقتی که آدم گریه میکنه هوای روح آدم مث هوای بهاری

بعد از باران میمونه.شب که گفتی بالاخره میخای تصمیمی جدی برای زندگی خودت بگیری انگار دنیارو بهم

دادی.دیروز اگرچه غروبی غمگین داشت اما پایانی خوشحال کننده برایم داشت.آره نفسم دیشب مث کودکی

بدون دردو غصه درآغوش مهربانت تا صبح آرام خوابیدم.

خدایم را سپاس که تورا آفرید.