زندگی فرصت بس کوتاهی است تا بدانیم که مرگ

 آخرین نقطه ی پرواز پرستوها نیست.مرگ هم

 حادثه است مثل افتادن برگ...

دلم بدجور گرفته ست.چند صباحی ایست که ساده گریه میکنم

 .امشب هم بغض راه ورودی و خروجی تونل نفسم را بسته.

 احساس میکنم دیگر نمی توانم نفس بکشم.

بغض گلویم را میفشارد دلم میخواهد گریه کنم 

بغض راه گلومو بسته اشکم در نمی آید!...آب حوض چشمانم کم کم

 دارد سر میرود گویی لوله ی قلبم ترکیده است.

می زنم زیر گریه با دستم جلوی دهنم را محکم می گیرم

 تا صدای هق هقه گریه هایم را کسی نشنود.

دلم پر از حرف هایی است که خیلی وقت است

در خود ریخته ام یه عالمه حرف ناگفتنی دارم

اما شنیدنی

اما کسی نیست که به حرف دلم گوش دهد.

دیگر دلم دارد میترکد بس که همه چیز را در خود فروریخته

اینکه کسی رو دوست داشته باشی و برایش  بمیری 

 ولی دوستت نداشته باشد.

  ...........میدونید آدم یعنی چی؟!!..........آدم چیزی

نیست جز آه و دم.

آدم آه میکشد و از سختی های زندگی دم میزند!!!

آخ گفتم آدم...چه آدم هایی بودند و دیگر نیستند.

یه آدم بود که دیگه نیست!

دلم برای عزیز دلم  تنگ شده

الان که دلم گرفته الان که تنهام الان که دارم گریه می کنم

 دوست داشتم اونی که دوستش دارم پیشم بود

بغلش میکردم و تو بغلش گریه میکردم

اما مثل اینکه که ما فقط تو رویاهامون باید همو بغل

کنیم و همدیگررا ببوسیم دلم برات تنگ شده

خودت هم خوب میدانی و با من اینگونه رفتار میکنی

نفسم