بيا پیشم

چشمانمان را ببنديم ...

بگذار تورا در آغوش کشم

مي خواهم وقتي لبهايمان به هم گره مي خورد و هر دو از لذت  

در آغوش هم نفس نفس مي زنيم 

 از لذت متناهي جسممان بهره مند شویم .

  چشمانت را باز نکن ... نه ! نه !

 بگذار لبهايمان از گرمي شهوت خشک شوند ...

 بگذار گونه هايمان از اشک خيس شوند که چرا این لذت همیشگی نیست...

 ایکاش در اوج نيازم به تو که الان  است پیشم بودی .

 میدانم آغوشت  تنها جایی است که مرا به آرامش میرساند!

 من احساسم را برايت دست نخورده نگاه خواهم داشت اگر چه جسمم با دیگری است وروحم را

به لذت بوسه اي به غیر تو  نخواهم فروخت !

 بيا که مي خواهم وقتي دستانت را به روي قلبم مي گذاري از فرط لذت قطره هاي اشک بر

گونه ات بدرخشد.

 بيا اي تنها آرزوی آغوش من  ............. بيا !!