نمیدانم چرابی اختیار به تو که فکر می کنم

شاید احمقانه باشد عشق من به تو .خیلی وقت ها به حماقت خود لبخند می زنم ولی نمی توانم به

خود این باور را القا کنم که نیستی  . برای من نیستی.
 

میدانم که مثل سیاه لشکری هستم که درد عشق تورا حمل میکند.

شاید هم بازیگر عشق توام اما  نقش آخر را بازی میکنم …

افسوس…

افسوس.....ولی برای من همین افسوس هم دوست داشتنی است.نمیدانم اسمش را چه

میگذاری .شاید حماقت.شاید دیوانگی و شاید. . .